يه بابايي ميره زير غلطك، غضنفر ميره خبر مرگش رو به خانوادش بده ميره در خونشون به پسر يارو ميگه : بابات چه جوري بود ميگه: دراز وباريك غضنفر ميگه : حالا ديگه صاف وپهنه
غضنفر با دختری به اسم «آهو» آشنا شدبعد از دو ساعت حرف زدن به او گفت : غزال خانم شغل باباتون چيه آهو گفت : اسم من غزال نيست ، اسم من آهو هست عضنفر گفت : چه فرقي ميکنه ، حيوان حيوانه
اولي : اين مدال نقره را کي گرفتي دومي : وقتي که خواننده شده بودم اولي : اين مدال طلا رو کي گرفتي
دومي : وقتي خوانندگي رو کنار گذاشتم
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0:1  توسط امیر احسانی
|
دوتا پسربچه در خيابان به شدت با هم كتككاري ميكردند و پسربچه بزرگتري كنار ايستاده بود و آنها را تماشا ميكرد زني از آنجا ميگذشت به پسربچهاي كه ناظر دعوا بود گفت: پسر تو كه بزرگتري چرا آنها را از هم جدا نميكني پسربچه با اوقات تلخي گفت: برو پي كارت، من دو ساعت زحمت كشيدم تا دعواشان انداختم
از يک دختر می پرسند اسمت چيستمی گويد: مريم ولی صدايم می کنند می می
بعد از يک اقايی می پرسند :اسم شما چيستمگويد:چراغ علی ولی صدايم می کنند لوستر
يک روز غضنفر ميره مسجد، برگشتني ميبينه که کفشاش نيست با خودش
ميگه : من کي رفتم
اگه گفتي فرق ژيان با ماشينهاي ديگه چيه ماشينهاي ديگه فقط آدم را ميبرند ، اما ژيان، هم آدم را ميبره و هم آبروي آدم رو
خانمی بچه به بغل در پارک شهر برای آقايی دردل ميکرد که ديروز راننده اتوبوس بمن گفت : که بچه شما زشترين و بد ترکيب ترين موجود عالم است از ديروز تا حالا می خواهم بروم به اداره اتوبوس رانی و از او شکايت کنم اتفاقا يک آقايی که کنار خانم نشسته بود،گفت : حتما اينکار را بکنيد اتفاقا اداره اتوبوس رانی همين نزديکيها ست، همين حالا برويد و شکايت کنيد تا شما برگرديد من مواظب اين ميمون کوچولو هستم
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 23:48  توسط امیر احسانی
|