محرم عکس بای پشت صفحه
ادامه مطلب
هر آنچه که از ما بخواهید در خدمت شماست
ابن وهب و همسر و مادرش آنچنان که مقاتل نوشته اند تا پیش از محرم۶۱ هجرت،مسیحی بوده اند.انگار در میانه راه مکه تا کربلا یا کمی پیش از آن،با دستهای مبارک امام علیه السلام از تلاطم تردید عبور می کنند و پا به مأمن مقدس اسلام می گذارند.
من نمی دانم که نگاه امام با وهب چه می کند که او هنوز تمرین پرواز نکرده سراغ قله را می گیرد و هنوز الفبای معرفت را تجربه نکرده،شعر عاشقانه می گوید!وغریب تر از وهب مادر اوست که هرگاه وهب در دست تردید می افتد،او را به جلو می راند و هرگاه وهب در دست انداز تردید می افتد،او را به جلو می راند و هرگاه بند تعلقی پاهایش را سست می کند،او بندها را می گشاید و دل سامان و رفتن را سرعت می بخشد.حتی یک بار که در میانه نبرد،وهب گمان می کند که اصالت در جنگیدن و کشتن و دفاع کردن است و او وظیفه خویش را در مسیر ولایت به انجام رسانده است،مادر به اشارتی هشیارش می کند که:«سر سپردن و جان باختن،کمترین وظیفه ماست در قبال حسین علیه السلام.»
و او به میدان باز می گردد تا این کمترین وظیفه از دیدگاه مادر را به انجام برساند.آنچه او را از میدان به سمت خیمه ها می کشاند،میل با زیستن با نو عروسی است که او هنوز شکوفه ای از گلستان رخسار او را نچشیده است و آنچه به میدان باز می گرداند،عشق تازه ای است که در وجودش ریشه دوانده است و او را و حیران و سرگشته کرده است.
وقتی از امام رخصت می گیرد و وارد میدان می شود،بسیاری او را نمی شناسند.او ناگریز در رجز خویش فریاد می زند:
اگر مرا نمی شناسید یا انکار می کنید بدانید که من از بنی کلب هستم.
هم الان مرا ضرب شصت مرا خواهید دید. و حمله و صولت و صلابتم را در جنگ خواهید چشید.
اول خون بهای یارانم را می گیرم و سپس خون بهای خودم را.
غم و اندوه را در این هنگامه ی بلا کنار می زنم.
آری،جنگ و جهاد من،شوخی و بازیچه نیست.
مادرم!ام وهب!من تو را روسفید خواهم کرد.
با ضربه های نیزه ها و شمشیرهایم.
این جنگ،جنگ جوانی است که به خدای خویش ایمان دارد.
دشمن،به یقین طعم تلخ جنگ را از دم شمشیر من خواهد چشید.
گفته اند دشمن فقط با تکیه بر دغلکاری و نامردی می تواند او را از اسب به زیر بکشد و به سریر شهادت بنشاند.
و نیز گفته اند که پیش از سرد شدن بدن وهب،دعایش به استجاب رسید.همسرش وقتی بی تاب و قرار خود را روی جنازه وهب می اندازد،شمر به غلامش رستم فرمان می دهد که این زن را نیز به شویش ملحق کند تا کینه جویی با این اصلالت و شوکت باقی نماند...
«مردان و رجزهایشان،استاد سید مهدی شجاعی چهره ماندگار۸۷»